تبليغاتX
قدمگاه صبح - ورود به خانه قدیمی خودم
شروع کرده ام آرام آرام، در خانه قدیمی خودم

چند روز است می شوم آماج دنیائی از افکار آماجی از حرف ،می آیند می روند قصه می گویند حرف می زنند نزدیک می ایند قیافه می گیرند ،نگاهشان می کنم بعد می رود یکی دیگر می آید و من همین طور نمی دونم باهاشون چی کار کنم..گاهی خوشحالم می کنند گاهی افسوسم می دهند  و شاید خودشان هم خوب می دانند که من یکباره نمی توانم همه شان را پیش خود نگاه دارم یا بنویسم .. در همین حین و بین من به حس خوب بی ادعا بودن برای حرف می رسم ..و می گویم چه خوش بود اون دمی که خود را آزاد از سخن می یافتم..والان هم ادعائی ندارم..ادعائی نداشته ام و ندارم..نمیدانم ، می دانی این حس را ؟  ..ادعائی ندارم

در این حین و بین خالی از تصویر خالی از پیش بینی هم نبودم...می نگریستم ،به یاد می آوردم..پرواز..این کلمه ای که معنی اش را وقت خاصی فهمیدم..تصویر ..تصویر پرنده،تصویر پروانه ،تصویر قفس ،تصویر جنب و جوش برای رهائی از قفس و تصویر شکستن ،تصویر جراحت ، تصویر شکسته بالی...

یاد این شعر می افتم:

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد
چه نکوتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشد
پرو بال ما بریدند و در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

اینها را به خاطر می آورم،مرور می کنم

باور نمی کنید اما هنوز هم می گویم کار های دیگری  غیر از نوشتن اینجا مانده است ، غافل نیستم اگر نگاه کنی ..اگرخوب نگاه کنی

اینجا همه هر لحظه می پرسند: "حالت چطور است؟"

اما کسی یک بار از من نپرسید:" بالت.."



+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 19:50 توسط مادامین |