آن زمان که با اندیشه ی خود عزم آشتی کنید ، سخن آغاز گیرد .
و آن هنگام که تاب زیستن در خلوت دل از کف دهید ، زندگی در لب هایتان جاری شود. و صدا ، موسیقی دل نوازی است که بدان ، اوقات گذرانید و دل ، خوش دارید .
اما به ترنم این گفتار ، پیوسته نیمی از اندیشه تان معصومانه مقتول گردد . که تفکر ، شاهین ملکوت است و در قفس کلام ، بال های خود را شاید که بگشاید ، اما پرواز نتواند .
جبران خلیل جبران
اومدم برم تو تخت تا بعد از ظهری کمی بخوابم.اما انگار یهوئی شیرجه زدم تو خاطرات ساده کودکی ام..خودم هم نمی دونم چطور این تصویر جلوی چشمام اومد.تصویر کودکی 6 7 ساله لب پاشویه ی حوض خونه ی قدیمی مادر.احساس کردم با تمام وجودم میتونم لب حوض چالاپ چلوپ کنم.یه کودک شاداب شیطون که دمپائی آقاجون را پوشیده .اقا جون با قد و قواره 180 -90 سانت .که اینجوری حساب کن اندازه دمپائی شون چه قدر می شد؟! واون دمپائی توی پای دختر بچه ی 7 ساله!!!که پاچه شو زده بالا که خیس نشه اما اونقدر پاهاشو محکم توی آب میکوبه که تمام لباسش خیس شده! حوض...اونم حوض خونه ی مادر..خونه های حالا که حوض نداره اگه داره هم پاشویه نداره تازه بازم اگه داشته باشه کاشی سبز آبی نداره...
دلم رفته تا باغچه ی کنار حوض ..اونجا همیشه پر گل محمدی ، رز صدپر، رز ساده، رز چند رنگ بود.یه درخت گلابی یه درخت انار یه آبشار طلائی...و شمعدونی قرمز و مارگیریت های سفید که من با کلی تلاش اونها رو دور شیر همون حوض گره می زدم تا رمانتیک بشه!!!
گاهی که فصل گل دادن ابشار طلائی گذشته بود یه شاخه ی بلندشو انتخاب می کردیم برگهاشو می کندیم و شروع می کردیم شمشیر بازی!!یاد راه پله کنار در میفتم که میرفتم بالاش و از روی نرده ی کناری یه جوری سر میخوردم که سرم زودتر از باقی تنم می رسید پائین...نرده ای که حداقل 3 متر ارتفاع داشت!وآقاجون می گفتن:"آقا ، نکون ، میفتی!!"
اون روزا اگه زمین می خوردم بی هیچ اعتنائی دوباره بلند می شدم.
روز اولی که تو مدرسه "آب " را یادمون داده بودند رفتیم خونه مادر..بدون اینکه فکر هچ کاری به ذهنم راه بدم نشستم تا مشقامو تمام کنم..چه لذتی داشت!! تازه "آب" را یاد گرفته بودم!!
اون روزا تا اونی که یاد گرفته بودم مشق نمی کردم فکر هیچ کار دیگه ای به ذهنم راه نمی دادم.حتی اگه خونه مادر بودم.
اون روزا..آره اون روزا.....خدا آقاجون رو بیامرزه ومادر را سلامتی بده ..اما اون روزا
اون روزا چه خوب بودم!
توی تمام ....
قدرتت بر آن و بر من بيش از قدرت من است، پس چنانم كن كه موجب
رضاى تو از من باشد، و از من آنچه را كه موجب رضاى توست برگير آن گونه كه به سلامت من لطمهاى نزند.
خداوندا، مرا طاقت بر سختى و مشقت، و شكيبايى بر بلا، و قدرت بر تنگدستى
نيست، پس روزيم را منع مكن، و مرا به خلق خود وامگذار،
بلكه خود به تنهايى نيازم را برآور، و خودت كارساز من باش، و به چشم محبت به من بنگر، و در
همه امورم مصالح مرا در نظر گير، زيرا اگر مرا به خود واگذارى در كارم
فرومانم، و به كارى كه مصلحت من در آن است نپردازم، و اگر مرا به بندگانت واگذارى
روى درهم كشند، و اگر به اقوامم حوالت دهى محرومم سازند، و اگر عطا كنند
عطايى اندك و پردردسر دهند، و بر من منّت بسيار گذارند، و بيش از حد نكوهشم نمايند،
پس اى خداوند، به فضلت بىنيازم كن، و به بزرگيت مرتبهام بلند گردان، و به عطاى گستردهات
دستم را گشاده ساز، و به رحمتت در كلّ امور كفايتم كن. بارخدايا بر محمد و آلش درود "
صحیف سجادیه-دعای ۲۲
با خود صادق باش به زبان خود سخن بگو نه با الفاظ وام گرفته از دیگران.درست همان طور که نمی توانی با صدای دیگری ترانه بخوانی نباید از آن چه با تجربه ی خویش نیاموخته ای سخن بگویی.
جی.پی.وسوانی
کسی که دارای زندگی ساده و طبیعی است هیچ گاه دچار فقر نمی شود.او به هر آنچه دارد خرسند است.اما کسی که زندگی پپیچیده و تصنعی دارد هیچ گاه به اندازه کافی غنی نمی شود.پیوسته بیشتر و بیشتر می خواهد.
جی.پی.وسوانی