خداوندا
مادر پي هم روان شده ايم تا بدانيم آنچه نميدانيم از هستي ونيستي
خداوندا
تاريكي ها را تجربه نموده ايم ،مارا با روشنايي ها آشنا گردان
تابه فرمان عقل نزديك شويم وبه مكاني برسيم، كه از انجا انشعاب يافته ايم . آمين
خلید خار درشتی به پای طفلی خرد به هم بر آمد و از پویه باز ماند وگریست
بگفت مادرش این رنج اولین قدم است ز خار حادثه تیه وجود خالی نیست
هنوز نیک وبد زندگی به دفتر عمر نخوانده ای و به چشم تو راه وچاه یکیست
ندیده زحمت رفتار ره نیاموزی خطا نکرده صواب وخطا چه دانی چیست؟
دلی که سخت ز هر غم تپید شاد نماند کسی که زود دل آزرده گشت دیر نزیست
هزار کوه گرت سد ره شوند برو هزارره گرت از پادرافکنند بایست
"خداوند به ما هم که با هم حرف می زنیم توفیق بدهد.گوینده هم باید طوری حرف یزند که تمام اشخاصی که با او می نشینند بهره ببرند.مردم با بقال می نشینند بقالی یاد می گیرند.با عطار می نشینند عطاری یاد می گیرند.حتی من دیده ام فرقه هایی که دور یک آقایی در مسجدی می روند و نماز می خوانند حرف هایشن مثل آقای پیش نماز می شود.....بنده که اینجا بالای منبر می روم باید جوری حرف بزنم که سی جور مردمی که اینجا نشسته اند استفاده کنند.ببین چه قدر باید جامع باشد .اگر نشد اقلا یک چیزی باشد که همین عادات خودمانی باشد تا همه استفاده کنند.اگر خداوند ان موعظه ی بزرگ را آشکار کند ان مثل دریاست .هرکسی مال هر کجای عالم که باشد ظرفش را پر می کند. یکی کوزه دارد ،یکی کاسه،دیگری بادیه.یکی دهانش را باز می کند و مثل ماهی آب می خورد.آن موعظه های اصلی که نسبت به ائمه و بزرگان دارد مثل دریاست.اگر شیعه ی آن ها هم اتصالی به آنجا بیابد او هم همین حکم را پیدا می کند.او هم هر جا که بنشیند دریاست.کسی که یک کاسه اب می خواهد بارش را بر می دارد ، کسی هم هست که می افتد لب آب و می خورد.بعضی ها هم کاسه و کوزه پر می کنند.بعضی دیگر از دریا نهر بر می دارند و می روند.خدا انشاالله همه را نیب شما کند.خداوند بر هر امری قادر است.
آیا دیدی موعظه چه قدر بزرگ است.عالم یک محل اگر صحبت می کند مخاطبانش اهل محل خودش هستند.نگاهش می کنند.احکام یاد می گیرند.اما وقتی که موعظه و منبر مال انبیا شد گوینده باید تمام اقسام مختلف به مخاطبان بدهد.بیچاره از کجا اینها را فراهم کند؟باید با عطار ها حرف از عطاری بزند و با نجار ها حرف از نجاری.آیا چنین نیست؟با ترک ترکی حرف بزند با فارس فارسی، با عرب عربی.خیلی کارش زیاد است .لذا مضطر می شود و نمی تواند پیاده کند.از خدا کمک می گیرد.وقتی کمک گرفت حداقل حرفی میزند که این چند مسجد (انواع مردم ) بخورند.
اگر به آن دریا دست بیابد و نشانه و ربطی به انجا پیدا شود ، چنین گوینده ای هر جا بنشیند و حرف بزند همه می گویند مکنون دل ما را گفت. چون همه آب می خواهند.همهی روی زمین آب می خواهند.یهود،نصاری،مسلم و...تا دریا آمد همه می گویند هر چه در دل ما بود امشب او گفت.با خود خیال می کنند و می گویندآیا بشر هم این گونه می شود؟نخیر!مال اینها نیست.مال بالاست.راه باز شده است و به این ها هم زده است."
طوبای محبت جلد ۳ -مجالس حاج محمد اسماعیل دولابی
سلام
شاید این آخرین بار باشد...آخرین باری که قرار است از خودم بنویسم..از خودم بی پرده و مستقیم بنویسم.. این آخرین بار است...
روز های اولی که شروع به نوشتن این جا و پا گذاشتن به دنیای مجازی بودم درست نمی دانستم چه می خواهم بنویسم .راستش یک حس گم وگور مرا به نوشتن واداشته بود یا جذابیت کسب یک تجربه جدید .
نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته است
خلاصه این طور شد که من نام این وبلاگ را گذاشتم"نمی دانم چه می خواهم بگویم"...اما امروز که حال و هوای دیگری دارم تصمیم گرفته ام از نوشتن یادداشت های شخصی پرهیز کنم و دیگر سرگردانی این عنوان را هم با خودم یدک نکشم.می خواهم حرف هایی را بنویسم که بدانم و بفهمم چه هستند و همین طور برای کسانی بنویسم که می خواهند بدانند و بفهمند. می خواهم بدانم چه می خواهم بگویم.برای همین عنوان ان را هم به "قدمگاه صبح "تغییردادم تا هر بار به من یاد آور شود که چه کار می خواهم بکنم.
اگر خوانندگان عزیز هم هر گونه پیشنهاد و انتقادی داشته باشند با کمال میل پذیرا هستم.متشکرم.