تبليغاتX
قدمگاه صبح
سلام

دیشب ساعت های آخر شب بود که دیدم داداش کوچیکه کتاب فارسی رو دستش گرفته و یه کمی هم داره نق نق می کنه.بابا ازش پرسیدن که موضوع چیه و گفت که باید شعر حفظ کنه و ظاهرا که این کار به مذاقش خوش نیامده بود..بابا هم ازروی کنجکاوی کتاب را گرفتن تا ببینن چه شعری رو قراره حفظ کنه.یه شعر بود از نیما یوشیج. نمی دونم شاید به دوره ی ما هم باید اینو حفظ می کردیم .اما من که یادم نمی یومد.متن شعر را اون پائین می نویسم..خلاصه که من و بابا هر دو از خوندن شعر کلی کیفور شده بودیم و هی بهش گفتیم نه این خیلی قشنگه و.. و.... و داداش کوچیکه که بسی امید داشت ما به نق نقش توجه کنیم دید چاره ای نداره و اگه چیزی نمی گفت بهتر بود انگار..

راستش یکی از غصه های همیشگی من در دوران دانشگاه این بود که درسی مثل فارسی دیگه نداریم.جز یه ۳ واحدی که اونم هیچ وقت دل چسب نبود.و هیچ وقت به لذت بخشی دوران دبیرستان نبوده...   گاهی اوقات که گذارم به کتاب های دبیرستان و یا کتاب های داداش کوچیکه میفته احساس می کنم اون کتاب اصلا تعلق به هیچ دوره و زمانی نداره و همه ی اون حرف ها و شعر ها بعد زمان را توی خودشون حل ردن..حتی خیلی ها شون اون قدر قشنگن و عمق دارن که من مثلا وقتی دوم سوم راهنمایی یا ختی دبیرستان بودم هیچ درکی ازشون نداشته ام. و از کجا معلوم که چه تعداد حرف هایی که شاید هیچ وقت هم نفهمم ...بگذریم

اینم شعر:

در پیله تا به کی بر خویشتن تنی             پرسید کرم را مرغ از فروتنی

تا چند منزوی در کنج خلوتی                 دربسته تا به کی در محبس تنی

در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم               خلوت نشسته ام زین روی منحنی

هم سال های من پروانگان شدند             جستند از این قفس،گشتند دیدنی

در حبس و خلوتم تا وارهم به مرگ        یا پر بر آورم بهر پریدنی

اینک تو را چه شد کای مرغ خانگی!     کوشش نمی کنی،پری نمی زنی؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 7:23 توسط مادامین |