تبليغاتX
قدمگاه صبح
سلام

خوبین؟

دیکه تصمیم گرفتم بی مقدمه شروع کنم به نوشتن انگار این جوری بیشتر مزه میده .اون بار هم خوب بود

جای شما خالی چند روزی است که عازم یک مکان مقدسی می شوم که خیلی آرومه .حدس بزنید کجا؟در واقع یه سالن مطالعه است.اما یه جایی است که من خیلی دوستش دارم.اون جا توی یه منطقه ی شلوغ پائین شهره که من از بچگی ام هم از اونجا خوشم نمی یومده.چون هم شلوغه .هم فرهنگ مردمش را دوست ندارم و هم اینکه توی مسیرش دزدی و این چیز ها زیاد میشه.اما وقتی آدم یه چیزی را این جوری دوست نداره خدا انگار یه کاری می کنه که سرو کارت باهاش بیفته و کم کم دوستش هم بداری.اون هایی که هم شهری منن احتمال زیاد فهمیدن کجا را میگم .آخه کنارش یه مسجد خیلی قدیمی و باستانی هم هست و زیارتگاه یه عالم..حالا که دیگه کاملا معلوم شد کجاست!!...

چند سال پیش قبل از این که بیام دانشگاه یه بار یکی از دوستای قدیمیم اصرار کرد که بیا بریم اونجا...منم که گفتم از بچگی از اون جا خوشم نمی یومد با یه نارضایتی ای رفتم.اما جالبه که با حال و هوای قشنگ و روحانی ای که اون روز ها داشتم اونجا برام رفت توی یه صندوقچه  با یه احساس قشنگ...آخه خدایی اش اون مسجد قدیمی و قشنگه.تازه یه نفر دیگه هم بعد ها کلی از اونجا برام تعریف کرد که تازه برام جالب تر هم شد.

چند وقت پیش که حسابی حالم از روزمره گی و بی برنامگی خودم گرفته بود تصمیم گرفتم یه سری به اونجا بزنم.مسیر انجا خیلی شلوغ و طولانیه اما پی اش را به تنم مالیده بودم.

الان من خدا را شکر می کنم که یه روزی منو به این جا راهنمایی کرد.وقتی می رم اونجا دلم آروم می گیره.حتی تمام دغدغه هایی که این چند سال دانشگاه منو از خودم دور کرده بود را توی خودش حل می کنه.و من واقعا نمی دونم چرا این طوره؟

نتیجه می گیریم که اگه یه دوست خوب داشتین(دقت کنین خوب باشه) و خواست شما را جایی ببره حتما باهاش برین.شاید جای خوبی باشه. دیگه اینکه اگه از یه جایی بدتون می اومد خیلی مطمئن نباشین شاید یه روز یه طوری بشه که خوشتون بیاد!!

آخر دست هم التماس دعا دارم.فردا روز عرفه است .من هم عجیب این روز را دوست دارم.

پیش پیش عیدتون مبارک

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 1:16 توسط مادامین |

سلام

نظرتون چیه که بعد مدتی که سر خودم را به شعر نوشتن گرم کرده بودم حالا بیام بخوام یه چیزی بنویسم.اصلا بدون هیچ پیش نویسی شروع کنم به نوشتن..اگه بخوام از چیز هایی که روز ها بهش فکر می کنم بنویسم که خوب نمیشه..اگه بخوام از دوست و رفیقام بگم که خوب از هیچ کس هیچ خبری ندارم و همه در یک دوره سکوت بسر می برند.منم که حالا باید مشغول درس خوندن شدید باشم طبق اغلب مواقع مشغول این کار نیستم و اصلا احساس نا خوشایندی هم نسبت به آن پیدا کرده ام...خودمونیم هول شدم!!!

حالا یکی بگه چرا پیله کرده بودی به شعر نوشتن ..خودم می دونم که هر کی به یه بن بستی بخوره هی شروع می کنه شعر نوشتن .امامن به بن بست نخورده بودم بلکه اصلا دلم نمی خواست حرف بزنم و از اونجایی هم که دلم نمی یومد در اینجا رو ببندم(و حتما پیش بینی چنین روزی را می کرده ام)خواستم وقفه ایجاد کنم. 

حالا که من هیچ حرف خاصی ندارم و یا پر حرف خاصم که اینجا نمی شه زد باید چی کار کنم؟

نمی دونم چطوری دلم گرم شد که بیام سراغ اینجا..یادش بخیر اون روزا که دانشگاه می رفتیم یه همچین وقت هایی سخت مشغول امتحانات بودیم.و با هر درد سری بود با هر دل تنگی با هر وضعیت مساعد و نامساعدی در فکر خوندن مباحث مربوطه بودیم ..آخر دست هم من طبق معمول تا آخرین لحظه داشتم جزوه را تموم می کردم!!!به من باید گفت شاگرد منظم..خدایی اش من الان دارم می فهمم که اون وقت ها چه کار بدی می کرده ام...اگه یه ذره بیشتر وقت روشون می ذاشتم بهتر توی ذهنم می موندند.

خوب انگار بدون زمینه قبلی نوشتن هم بد نیست ها...برای امشب بسه..

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 21:44 توسط مادامین |

دوش خوابی دیده ام ، خود عاشقان را خواب کو؟     کاندورن کعبه می جستم که آن محراب کو؟

کعبه ی جانها نه آن کعبه که چون آنجا رسی            در شب تاریک گویی شمع یا مهتاب کو؟

بلکه بنیادش زنوری کز شعاع جان تو                      نور گیرد جمله عالم  لیک جان را تاب کو؟

در میان باغ حسنش می پر ای مرغ ضمیر              کایمن آباد ست آنجا ،دام یا مضراب کو؟

چون برون رفتی زگل  زود آمدی در باغ دل               پس ز آن سو جز سماع و جز شراب ناب کو؟

چون ز شورستان تن رفتی سوی بستان جان       جز گل و ریحان و لاله چشمه های آب کو؟

چون هزارن حسن دیدی کان نبود از کالبد             پس چرا گویی "جمال فاتح الابواب کو؟"

چون به وقت رنج و محنت زود می یابی درش        باز گویی او کجا  ،در گاه او را باب کو؟

باش تا موج وصالش در رباید مر ترا                     غیب گردی پس بگویی"عالم اسباب کو؟"

  پ ن:چند روز پیش دفترم را مرور می کردم یهو چشمم به چند تا شعر افتاد که انتخاب کرده بودم و اونجا نوشته بودم.گاهی وقت ها وقتی سراغ یه چیز قدیمی می ری، یه چیزی که همین الان پیداش نکردی بلکه از گذشته ها باهات بوده ،انگار آدم از این همه تغییر و تحولی که در طول روز ها و سال ها براش رخ میده متعجب می شه...آنجا چند تا شعر دیگه هم بود که می خواستم اونها را هم بنویسم و لی گذاشتم یه دفعه دیگه...

 پ ن: امروز ۱۵ اذره .یکی دیگه از شعر ها این بود:

چهره زرد مرا بين و مرا هيچ مگو * درد بي حد بنگر بهر خدا هيچ مگو

..........................

دل پر خون بنگر چشم چو جيحون بنگر * هر چه بيني بگذر چون و چراهيچ مگو

..........................

دي خيال تو بيامد به در خانه دل * در بزد گفت بيا در بگشا هيچ مگو

..........................

دست خود را بگزيدم كه فغان از غم تو * گفت من آن توام دست مخا هيچ مگو

..........................

تو چو سرناي مني بي لب من ناله مكن * تا چو چنگت ننوازم ز نوا هيچ مگو

..........................

گفتم اين جان مرا گرد جهان چند كشي * گفت هر جا كه كشم زود بيا هيچ مگو

..........................

گفتم ار هيچ نگويم تو روا مي داري * آتشي گردي و گويي كه درآ هيچ مگو

..........................

همچو گل خنده زد و گفت در آ تا بيني * همه آتش سمن و برگ و گياه هيچ مگو

..........................

همه آتش گل گويا شد و با ما مي گفت * جز ز لطف و كرم دلبر ما هيچ مگو

..........................

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:30 توسط مادامین |