تبليغاتX
قدمگاه صبح
سلام

فردا دارم می رم دانشگاه.اینجا خیلی احساس بلاتکلیفی دارم.دلتنگ شده ام..خیلی دلتنگ..

من آخر این ترم که درسم تموم میشه پس چه کار کنم؟

نمی دونم واقعا"

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 0:2 توسط مادامین |

سلام

امرزو هی دلم می خواد بنویسم.از گذشته ها ..نمی دونم چرا سنگینم این قدر....دفتر خاطراتم را مرور می کردم .انچه مال سالها پیش بود..آن وقت ها که من بودم و جز ......

 

                                                                                                                   (ادامه)

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 16:34 توسط مادامین |

سلام

خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم.اما حالا تصمیم گرفتم که یه چیز هایی را بنویسم .چند روز پیش اخباری بهم رسید که واقعا" از شنیدنش هم متعجب شدم . هم خوشحال و یا نارا حت.نمی دونم چه ....

(ادامه)

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 14:4 توسط مادامین |

به نام خدا

 

الان نشسته بودم اخبار گوش می دادم...می دانید که این روز ها چه روز های پر شرو شوری است .پر ازخاطرات روز های انقلاب که برای ما فقط تعریف کرده اند .و ما فقط شنیده ایم و لیکن حقیقت حس و حال و دردو شجاعت واز خود گذشتگی وشهادت را نفهمیده ایم.نمی دانیم آن روزها چه قدر همه جانشان در دستشان بوده و هیچ ترس از شنکجه و سختی و فرار و هزار چیز دیگر به خود راه نمی داده اند .رشادت هایی که نمی دانم در چند در صد ماها که جوانان امروز هستیم وجود دارد.ماهایی که گاه از سختی های زندگی پناه به چیز های کوچک تر می بریم.خود من هم در این زمینه مقصرم.

بهر حال خاطرات آن روز ها پدر مادر هایمان را به وجد می آورد و من را نیز همین طور.اما دریغ و درد ...گاه باورم نمی شود که تاریخ چه قدر می تواند تکراری باشد.اخبار اول خاطرات انفلاب را نشان می دهد و بعد هم به همان آسودگی اعلام می کند که رژیم صهیونیستی در حال خراب کردن مساجد مسلمانان است!!!!

عجبا !!به کدام انقلاب می نازید؟ به کدام مسلمانی؟!!مسلمانی ای که دل خوش از پیروزی گذشته هایش از امروزش غافل شده..داستان احد را تکرار می کنید؟!!چرا هیچ ندایی از هیچ کس بلند نمی شود؟همه ی به سرخوشی غفلت بارشان مشغول شده اند.....پنداشته اید شیطان را بیرون کرده اید.شیطان در کار ویران کردن حریم خانه های خداوند است!!!سپاه ابرهه از راه رسیده است...

نمی دانم چه بگویم ...به خدا نمی دانم....

آیا این ما نیستیم که مسئولیم؟؟آیا این مملکت که نام اسلام را شعاری برای کوبیدن دیگران و شعری برای خواب کردن خود به کار بسته مسئول نیست؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 21:57 توسط مادامین |

دلم می خواست حرف هایی که توی دلم است و هیچ شنونده ای جز خدا ندارد این جا بیاورم...خیلی دلم می خواست بنویسم تا بمونه ...تا هم از توی ذهنم بیرون بره هم یه جایی ثبت شده باشه.(آخه فکرم را مدام مشغول می کنه)حرف هامو راجع به اتفاقات عجیب و سختی که از پارسال شروع شد.و اثرش هنوز روی من از بین نرفته....اتفاقاتی که جهت و نگاه منو عوض کرده..و حتی پیدا کردن خودم در این جریان تند را برام مشکل کرده.

نمی دونم از کجا میتونم شروع کنم ..ولی بالاخره شروع می کنم...چه ادم هایی که ادم توی زندگی اش نمی بیند و چه نقش خوشی را که برایشان متصور نمی شود...شاید انهایی هم که در مقابل من بودند همین حرف را بزنند..و از من توقعی بیشتر می داشتند...نمی دونم من که توی دل او نها نیستم.

به هر حال با کسانی اشنا شدم که به  نظر بسیار شاد و خوشحال می رسند ولی حقیقتا" لذتی توی زندگی شون نبود یا حد اقل  اون اندازه که من خودم داشتم وبه نظرم  عمیق می اومد اونها نداشتند...نمی دانم شاید این موضوع باغث می شد من تمام کار های اونهار ا وقت گذرونی و بی هدفی بدونم وهیچ وقت هم نخوام اونها را به شکل واقعی همون طور که هستند بپذیرم  و خوب این مو ضوع باعث می شه که آدم خیلی مشکل پیدا کنه....

می بینی... دوباره شروع کردم تحلیلی نوشتن... به جای اینکه اول قضیه را تعریف کنم ...اونو تحلیل کردم...

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:56 توسط مادامین |

سلام

تاسوعا عاشورا هم گذشت ...وقتی می ره حس و حالشم با هاش میره هر چی هم بخوای نگهش داری انگار نمیشه.شایدم من نمی تونم...هی جوانی کجایی که یادت بخیر...قبلا" ها که جوون تر بودم و دلمون دل تر بود کمتر یادم می رفت!!!!!

بگذریم..   از وقتی اینجا می نویسم کمتر سراغ دفتر خاطراتم می رم...حتی گاهی خوابهامم دیگه نمی نویسم !!آخه من شبها خیلی خواب می بینم و برام عجیبه که چرا این قدر خواب می بینم....چند وقتیه زندگی ام شده این خوابهای عجیب غریبم...هیچ راه فراری هم ازش ندارم.بعضی وقت ها کابوس می بینم ..گاهی هم خوابهای بی ربط(البته من فکر می کنم بی ربطه شاید واقعا" نباشه)گاهی خواب ادم هایی که اصلا" به فکرشون نیستم.گاهی هم خواب آدم های خاص را می بینم.نمی دونم چه کار کنم.!!؟یکی دو  شب که خواب نبینم واقعا" آروم میشم.ولی دوباره شروع میشه.

کاش یکی بهم یاد می داد که چه طوری از این حالت بیرون بیام.این ۲ ۳ روز تاسوعا عاشورا خیلی خوب بود .آروم شده بودم.ولی دوباره از دیشب شروع شد.

میگن وقتی آدم خوابش سنگین باشه خواب نمی بینه وفقط در حالت خواب سبک اون هم موقع بیدار شدن خواب می بینه .اگه این جوری باشه که من یه خواب سنگین هم نمیرم.

یه چیز دیگه هم برام سواله و اون این که آدم چه مدت خواب می بینه اصلا" بازه زمانی خواب دیدن با زمان ما قابل اندازه گیری هست؟مثلا" خواب می بینم خونه ی خالم هستم. یا حتی پارسال خواب یه کوچه توی خیابونمون را دیده بودم که تا حالا پام را هم داخلش نذاشتم  فقط از بیرون دیده بودمش(با یه سری ادم )...اون وقت شب عاشورا یکی از دوستان دوره دبستان را دیدم.که شاید۱۲  ۱۳ سال بود ندیده بودمش.اون منو شناخت. آدرس خونشون را که پرسیم دیدم ادرس همون کوچه را داره میده ...چیز هاوویژگی های کوچه و حتی خونه های توشو که توی خواب دیده بودم براش تعریف کردم و گفت آره همین شکلیه...

واقعا" نمی دونم چی کار کنم که این خوابها ارامشم را نگیره.... 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 23:7 توسط مادامین |

بنام خدا

سلام

نمی دونم چرا هر وقت تاسوعا عاشورا میشه یه دید منفی نسبت به بیشتر حرکاتی که انجام میشه پیدا می کنم حودمم درست نمی دونم چرا....شاید علتش این باشه که احساس می کنم آدم ها با این کارشون فقط خودشونو تخلیه می کنن و عملا هیچ تغییری توی وجودشون پیدا نمی شه و هیچ حرکت درست و ادامه داری توی این سبک عزاداری نیست.تقریبا" همه این جوریند که امسال  یه کارایی می کنن تا سال اینده هم باز یادشون میره تا دوباره محرم بشه وتکرار کنن.این ها را چشمام می بینه.اما سراغ دلم که می رم یه جور دیگه است.جواب دلم را نمی تونم این جوری و با این حرف ها بدم.عشق هیچ مجوزی نمی خواد نه میشه جلو شو گرفت نه می شه محکومش کرد.چون هست.و هستی اش مال خودشه .در ذات است.چیزی جدای از وجود حقیقی ادم نیست.اون وقت این کار ها همش میشه مرهم زخم دوری.میشه دوای درد عاشقی.سوز محرومی و درد مندی را تسکین دادن است.

این جوری دیگه دیدم منفی نیست وخیلی هم مثبته

می دونی اشتباه قضیه کجاست .اشتباه نه ولی یه جور نازیبایی....اون وقتی که آدم دوای درد غیر عاشقی را با این کارا در مون کنه.نمشه منکرش شد.حاجتمندی توی وجود آدمیزاده .خدا میگه :انتم الفقرا.همه هم حاجت می خوان .دعا دارن. در خواست دارن .اما توی چشم عاشق که بشینی یه جوری همش زشته.عاشق فقط باید عاشقی کنه.

نمی دونم شاید این یک فکری است که من دارم و باید درست تر فکر کنم.یعنی هر دو را بپذیرم.و این سوال که آیا این دو می تواند به زیبایی یکی شود؟نمی دونم.آخه حال عاشق یه جوریه که هیچی غیر از معشوق نمی خواد.خیلی دوست داشتم که می فهمیدم.خدا با ان همه بزرگی نیاز را بهانه ی خودش و انسان کرد.عاشق؟!ایا می تواند با توجه به یک نیاز بزرگتر در بقیه ی نیاز ها به استغنا برسد.به درویشی...

نمی دانم ....

 راجع به عاشورا می گفتم.بالاخره هرچی که هست اینه که امام حسین همه را درهم می خره.

دلم می سوزه ..کاش تموم نمی شد این شب و روزها..خدایا هر چی تو بخوای همون میشه.خدایا....

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 12:19 توسط مادامین |

بنام خدا

سلام

در وصف مستی امام حسین از عشق:

نوبت ساقی سرمستان رسید                  ان که بد پا تا بسر مست آن رسید
آن که بد منظور ساقی مست شد             وان که گل از دست برد از دست شد
گرم شد بازار عشق ذو فنون                     بلعجب عشقی جنون اندر جنون
خیره شد تقوی و زیبایی بهم                    پنجه زد درد و شکسبایی بهم
سوختن با ساختن امد قرین                     گشت محنت با تحمل هم نشین
زجر و سازش متحد شد درد و صبر              نور و ظلمت متفق شد ماه و ابر
عیشو غم مد غم شدو تریاق و زهر             مهر و کین توام شد و اشفاق و قهر
ناز معشو ق  ونیاز عاشقی                      جور عذرا و رضای وامقی
عشق ملک قابلیت دید صاف                    نزهت از قافش گرفته تا به قاف
از بساط آن فضایش بیشتر                       جای دارد هر چه آید پیشتر
گفت اینک امدم من ای کیا                       گفت از جان ارزومندم بیا
گفت بنگر برزدستم آستین                       گفت من هم برزدم دامان ببین
لاجرم زد خیمه عشق بی قرین                در فضای ملک آن عشق افرین
بی قرینی با قرین شد هم قران                لا مکانی را مکان شد لامکان
کرد بر وی باز در های بلا                         تا کشانیدش به دشت کربلا

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 1:27 توسط مادامین |

سلام

صبح کلی چیز نوشتم با شعر و حرف و...بعد که خواستم ثبت کنم همش پاک شد ..کلی خورد تو ذوقم...حالا فردا می نویسم

+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 0:48 توسط مادامین |

                                                                    به نام خدا

نمی دانم چه می خواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز و افسوس

 که بال مر غ آوازم شکسته است

نمی دانم چه می خواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال ناشناسی اشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد

پریشان سایه ای آشفته آهنگ

 زمغزم می تراود گیج و گمراه

چو روحی خوابگردی مات و مدهوش

 که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردی ست خونبار

که هم چون گریه می گیر گلویم

غمی اشفته دردی گریه الود

 نمی دانم چه می خواهم بگویم

باقی شعر را پیدا کردم که بنویسم....نمی دانم تا حالا شده یهو توی یه مسیری که می خواستی درست باشه و سعی می کردی منحرف نشه به جایی برسی که یهو گیج و مبهوت ببینی دیگه ادامه ای وجود نداره؟!!!

اون وقت آدم باید چه کار کنه؟آیا واقعا" اشتباه کرده؟یه وقت هایی آدم یه هدف بالایی را دنبال می کنه .اما بقیه که از بیرون می بینندش فکر می کنن دنبال چیز دیگه است.نمی تونی برای هیچ کس توضیح بدی که منظورم از این کار چیه !چی می فهمم؟ چه حالی دارم.؟چه قدر سخته از چشم بقیه محکوم باشی به قصدی که نداشتی.همه ی زیبایی هاتو منکر بشن.حتی خودتم خودتو ببازی توی مهلکه.نمی دونم...

امروز اولین کامنت هامو دریافت کردم.برام جالب بود.بعد یخورده ترسیدم.از این که وقتی می خوام بنویسم گیر خواننده باشم!!!اما بعد گفتم بذار دوباره امتحان کنم ببینم حسم تغییر می کنه یا نه..اگه خراب شد دیگه نمی نویسم.

تنهایی آدم عالمی است که نباید به این راحتی از دستش داد.تنهایی تنهایی... چیزی که بار ها و بارها به قشنگی ازش یاد کردم اما از این یاد کردن چه سود!!!مثل این است که ساعت ها در باره ی فواید سکوت حرف بزنی!!!

نقیض هم می شن . کسی که تنهایی زیبا را درک  می کند و تفاوتش رابا تنهایی کشنده می فهمد ، حرف مرا خوب می فهمد.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 0:1 توسط مادامین |

به نام خدا

این اولین پستم هست.یه چند وقتی میشه که توی فکر نوشتن هستم.اما سراغش نیومده بودم.شاید یه دلیلش اینه که خودم عادت به نوشتن دفتر خاطرات دارم و وجود اون مجال نوشتن این شکلی یا بهعبارتی تایپ کردن را از من می گیرد.به هر حال نمی دونم چم شده که خیلی برام سخته حرفهامو توی خودم نگه دارم.بگذریم...

وقتی می خواستم شروع به ساختن وبلاگ کنم موضوع براش نداشتم.بعد بی اختیار یاد این شعر افتادم:

نمی دانم چه می خواهم بگویم  زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز و افسوس     که بال مرغ اوازم شکسته است.

نمی دانم چه می خواهم بگویم    غمی در استخوانم می گدازد.....

و....

به هر حال که امروز روز اوله واین مختصری از حالمکه منون به نوشتن کشونده و من بازم نمدونم از کجا باید شروع کنم...

امتحانات ترم ۷ تازه تموم شده ....میام خونه اما هنوزم ۲ هوائه هستم .الان که خونم محل کار و جنب وجوشم دانشگاه ...اونجا که هستم مامن آرامشم خونه...بدون هیچ کدومش هم نمیشه زندگی کرد.نه بی جنب و جوش نه بی ارامش

محرم....حال خیلی خوبی داره .اگه بعضی رفتار های نادرست آدم را عصبانی نکنه آدم می تونه خوب ازش بهره ببره....دعا....عشق ...حرارت عشق ...حسین ....بوی حسین...خلوص...نجات...یاری ...بهشت...غم...ذکر ...یا حسین..ابالفضل....

مردی...عشق ...عشق...عشق...مرگ ...روح ...پیشکش...آسمان...

نمیدونم.وقتی توی یه چیزی غرق می شی که دیگه نمی شه در اومد .بعد حیرون و سرگردون انگار به دور برت نگاه میکنی.حال منم مثل آد مهای غرق شده است.نمی دونم خوبه ؟!!!بده؟!!!فقط می دونم این جوریم...

بعضی وقتها خیلی گیجم ..حواسم به هیچی نیست.همه چی یادم میره.دیروز که داشتیم می رفتیم که سوار اتوبوس بشیمُ با تاکسی رفتیم.راننده حواسش جمع نبود.اول که یه جا که ما نمی خواستیم وایساد هیچ کی دیگه هم نبود.یه بابای دیگه را زودتراز محلش هم پیاده کرد.بعد هم بقیه پول منو زیادی داد..خلاصه که پیدا بود گیجه .دلم خیلی سوخت براش..با خودم گفتم نکنه خلق خدا هم وقت هایی که منو می بینن این جوری ام کلی دلشون برام می سوزه؟؟!!!از خودم خجالت کشیدم.

توی این روز ها به من هم دعا کنین...

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:6 توسط مادامین |