تبليغاتX
قدمگاه صبح

چند روزه خیلی مشغولم..دلم به حال این لپ تاپ بیچاره می سوزه..بعضی روز ها بی وقفه روزی 15 تا 16 ساعت کار میکشم ازش..حالا چشمش نزنم! ، خدا حفظ کنه..

طی چند روز آینده به وب دسترسی ندارم..دعا می کنم کار هام ختم به خیر بشه و چند روزی هم این موجود مظلوم از دست من در آسایش باشه..خودم هم خسته هستم بلکه به خودم هم استراحت بدم..وقتی که دسترسی پیدا کردم حتما اعلام حضور می کنم! :دی

و البته فارغ بال ترم برای نوشتن..التماس دعا

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 6:13 توسط مادامین |

گفته شده است هر آنچه بکارید بر داشت خواهید کرد.اما انسان حقیقی کسی است که بهترین ها را می کارد ولی هیچ برداشت نمی کند.

بهترین هایش را به جهان می بخشد بی آنکه توقع بازگشت چیزی را داشته باشد.او سراینده ای است که به بهترین وجه می خواند نه برای اینکه دیگران تشویقش کنندبلکه می خوانند تا آوایش قلب های شکسته را تسکین دهد.او هنرمندی است که تصاویر را نقش می کند نه برای کسب شهرت بلکه می خواهد آثارش قلب هارا تطهیر کندو به حقیقت نیکی ،زیبائی و تقدس نزدیک تر سازد.

بیائید بهترین هائی که می توانیم بکاریم،بی آنکه به اندیشه برداشت باشیم،آنگاه زندگی مان به اوج ثمر بخشی خود خواهد رسید

جی.پی وسوانی

بعضی وقت ها سعی می کنم یه چیزی را توضیح بدم ،اما انگار تلاشم بیهوده است توضیح دادنی نیست....سعی می کنم بهتر بنویسم.یا یه جوری بنویسم که نیاز به توضیح نداشته باشه

+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 14:46 توسط مادامین |

امروز روز تولد 3 سالگی اینجاست.

سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم    که من نسیم حیات از پیاله می جویم

پ ن:صبح امروز حال خوبی داشتم یهو یاد این شعر افتادم..اما همون جور که قبلا هم گفتم هر چی اینجا می نویسم یه نیروئی با خودش داره و این بیت ساده هم .. من که حق نداشتم و ندارم جسارت کنم و دست به شعر حافظ بزنم ولی به هر جهت لحن شعر بار خودش را به همراه دارد...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 19:7 توسط مادامین |

گزیده ای از کتاب "دنیای سوفی" فصل یونانیگری صفحه 160:

"به گفته پلوتینوس روح از نور وجود یکتا روشنی می یابد،حال آنکه ماده تاریکی است و وجود واقعی ندارد.اما هر صورتی در طبیعت دارای پرتو خفیفی از وجود یکتاست.

آتش سوزان بزرگی را در شب تصور کن که جرقه های آن به هر جهت می پرد.پرتو اتش در شعاعی پهناوراز زمین های اطراف ،شب را به روز مبدل می سازد ولی شعله آتش از چند فرسنگی هم به چشم می آید.اگر از این هم فرا تر برویم می بینیم خال کوچک روشنی ، همانند چراغ از راه دور ،در تاریکی سوسو می زندو اگر دور و دور تر برویم، در نقطه ای دیگر نور به ما نمیرسد.و اشعه های نور در شب محو می شود، و چیزی جز تاریکی محض نمی بینیم.دیگر نه شبحی به چشم می اید نه سایه ای.

حال فرض کن هستی شبیه این آتش است.آنچه نور می افشاند خداست و تاریکی فراسو،ماده ی سردی است که انسان و حیوان از آن ساخته شده اند.نزدیکتر از همه به خدا مثال های جاودانه یعنی صورت های آغازین تمامی مخلوقات است.روح انسان ،برتر از همه "جرقه ای از آتش " می باشد.و هر کجا در طبیعت بنگری نوری ملکوتی می درخشد.این نور را می توان در کلیه موجودات جاندار دید حتی گل سرخ یا سنبل کوهی هم تابش ملکوتی دارد.زمین و آب و سنگ از همه دور تر به خدای زنده اند"

«الله نورالسموات و الارض مثل نوره کمشکوة فیها و مصباح، المصباح فی زجاجة الزجاجة  کانّها کوکب دُرّی یوقد من شجرة مبارکة زیتونة لا شرقیة و لا غربیة یکاد زیتها  یضیء و لو لم تمسسه نار، نور علی نور، یهدی الله لنوره من یشاء و یضرب الله الا مثال لنّاس والله بکلِّ شی علیم.» (نور،35)

...دارد باران می آید...یعنی در رحمت خدا باز است

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 15:10 توسط مادامین |

... ،به دلم آمد:

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو هم چنان که هستی

پ ن: رسالت..پیام آوری..

       انکار نمیکنم

     

+ نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 14:12 توسط مادامین |

شب آرامی بود

می روم در ایوان، تابپرسم از خود

 زندگی یعنی چه؟

 مادرم سینی چایی در دست

 گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

 خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

 لب پاشویه نشست

 پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد

 شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

 با خودم می گفتم :

ادامه شعر را در ادامه مطلب بخوانید
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 15:16 توسط مادامین |

گاهی وقت ها آدم با یک حادثه کوچک پرت می شود به زمانهای دور..مثل امروز من

ظهر سوار تاکسی بودم .راننده تاکسی پیرمرد مهربانی به نظر می آمد.همین طور که میگذشت یه تاکسی دیگر از جلو آمد و گویا آشنا بود باهاش.سلام علیک گرمی از پشت فرمان برای هم حواله کردند و پیرمرد جمله ای به شوخی به زبان آورد..میان زمین و هوا یهو پرت شدم به یک سال دو سال چند سال پیشتر..

یه لحظه دلتنگی به شتاب همه ی وجودم را درنوردید و من ماندم و تصویر مادر که کلامی مشابه را با همان حالت بیان می کردند!!

چه روز های سختی بود پارسال همین روزها....و همین روزهاست که کم کم خانواده دور هم جمع شوند تا یاد آوری کنند که یک سال گذشته است از رفتن آن برکت پر مهر ، "مادر"

و من امروز میان زمین و زمان ،گمشده ، چه شیرین یک باره زنده شدنشان را حس کردم!

زنده شدن...جان گرفتن....

الیس ذلک بقادر علی ان یحیی الموتی

آیا چنان خداوندی قادر نیست که زنده کند مردگان را؟

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 22:9 توسط مادامین |